Search

Wednesday, December 12, 2012

Even though you travel without me, I am with you

باز چون گل سوی گلشن میروی
You are going towards the flower garden, like a flower
با توام گر چه که بیمن میروی
Even if you are going without me
I am still with you
صدزبان شد سوسن اندر شرح تو
The Susan flower tried to describe you
And each tongue became one of its hundred petals
گلرخا خوش سوی سوسن میروی
blessed you go to the sussan flower
Your beautiful face as if a flower
سوی مستان با دو لعل می فروش
از برای باده دادن میروی

شاهدان استاره وار اندر پیت
تو بکش چون ماه روشن میروی

در کی خواهی آتشی دیگر زدن
با دل چون سنگ و آهن میروی

آفتابا ذرهام رقصان تو
پیش تو چون سوی روزن میروی

تا درآرد شمس تبریزی به چشم
سرمه وار ای دل به هاون میروی

Tuesday, November 27, 2012

My Love gifted me a golden crown - ode 1380


دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
Yesterday my Love crowned me with a golden crown
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
Even if you slap me, it won't fall
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
The king of eternity crowned me with The hat of love He wove
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
So how can this hat of love ever fall off?
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
If the head can't remain with the hat one day
Then I will like the Moon transform myself entirely to become only head
زیرا که بیحقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
For a gem can shine even brighter without the hook and clasp
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
Go ahead and test this: pick up a club and here's my head!
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بیمغزی بود کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم

Thursday, November 22, 2012

Give thanks and be in the presence of the Thankers


Rumi starts out by recounting a tale
Of one filled with jealousy
Which deprives one of the sense of "smell"
آن وزیرک از حسد بودش نژاد
تا به باطل گوش و بینی باد داد
بر امید آنک از نیش حسد
زهر او در جان مسکینان رسد
هر کسی کو از حسد بینی کند
خویش را بیگوش و بی بینی کند
Here he describes the sense of smell
The "olfactory " metaphor for spiritual pursuit
بینی آن باشد که او بویی برد
بوی او را جانب کویی برد
The nose he says is for finding ones way
هر که بویش نیست بی بینی بود
If you cannot find your way then
It's as if you have lost your sense of smell and therefore have no nose!
بوی آن بویست کان دینی بود
چونک بویی برد و شکر آن نکرد
And if you did smell the path
And find the path but did not give thanks to the Divine
کفر نعمت آمد و بینیش خورد
Then your sense of smell your spiritual compass will be taken away!
شکر کن مر شاکران را بنده باش
Give plenty of thanks and be
A humble and reverent to those you give thanks, the Thankers

پیش ایشان مرده شو پاینده باش
In their divine presence be silent and attentive try to see what they are being and teaching , be silent and deeply collected within yourself as if you do not exist
And thus gain everlasting life!
چون وزیر از رهزنی مایه مساز
خلق را تو بر میاور از نماز
Don't deter people from the spiritual path
Like highway robber sitting on their path
ناصح دین گشته آن کافر وزیر
The hypocrites will preach spirituality
But are an empty shell
کرده او از مکر در گوزینه سیر

Tuesday, October 23, 2012

Call forth the ruler of the house of sweetness


پیش کش آن شاه شکرخانه را
Call forth the ruler of the house of sweetness
آن گهر روشن دردانه را
That sparkling gem that shining pearl
آن شه فرخ رخ بیمثل را
That incomparable ruler with the open face
آن مه دریادل جانانه را
that ocean hearted moon of our inner being
روح دهد مرده پوسیده را
Who gives life to a decrepit corpse
مهر دهد سینه بیگانه را
Who gives love and affection to the stranger's heart
دامن هر خار پر از گل کند
Who will fill the thorn's basket with flowers
عقل دهد کله دیوانه را
در خرد طفل دوروزه نهد
آنچ نباشد دل فرزانه را
طفل کی باشد تو مگر منکری
عربده استن حنانه را
مست شوی و شه مستان شوی
چونک بگرداند پیمانه را
بیخودم و مست و پراکنده مغز
ور نه نکو گویم افسانه را
با همه بشنو که بباید شنود
قصه شیرین غریبانه را
بشکند آن روی دل ماه را
بشکند آن زلف دو صد شانه را
قصه آن چشم کی یارد گزارد
ساحر ساحرکش فتانه را
بیند چشمش که چه خواهد شدن
تا ابد او بیند پیشانه را
راز مگو رو عجمی ساز خویش
یاد کن آن خواجه علیانه را

Wednesday, October 3, 2012

You belong to me to me to me

جان منی جان منی جان من
You are my life my life my life essence
آن منی آن منی آن من
You belong to me to me to me alone
شاه منی لایق سودای من
You are my king, we deserve to mingle
قند منی لایق دندان من
You are my sweet sugar cube, deserving only of my teeth
نور منی باش در این چشم من
You are my light, remain here in my eyes
چشم من و چشمه حیوان من
My eyes and the very life giving fountain of my life
گل چو تو را دید به سوسن بگفت
When the flower saw you,
told the rose
سرو من آمد به گلستان من
The greatest of flowers has come to my garden
از دو پراکنده تو چونی بگو
Tell me why we are apart
Why are you not here with me?
زلف تو حال پریشان من
I grow sad when I don't see the curves of your beautiful hair
ای رسن زلف تو پابند من
Your locks lock my feet
چاه زنخدان تو زندان من
As if trapped inside that famous well
دست فشان مست کجا میروی
Take my hand, where are you off to?
پیش من آ ای گل خندان من
My smiling flower, come to me !

Saturday, September 29, 2012

Rumi Birthday

Sept 29 is traditionally considered to be Molana Jalal e Din Rumi's birthday.

In his honor we read his poems for all to think.

Friday, September 14, 2012

What makes you smile like sugar?

در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
I'm in awe of what must be going on
Inside your heart, when your smile is as sweet as sugar

دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
?Who were you with last night
You are smiling like the dawn

ای بهاری که جهان از دم تو خندان است

It's as if the whole world
Smiles when it receives your life bestowing breath


در سمن زار شکفتی چو شجر میخندی
In the jasmine garden of wonder
You blossom and smile like the stars

آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
With the fire emanating from your face
You set ablaze the temple of idols

و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
you sat within that fire, smiling like gold
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
You emerged drunk and smiling from the tavern of God
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
You laugh at the good and bad of the world
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشادهست
تویی آن شیر که بر جوع بقر میخندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شدهست
رحمت است آنک تو بر خون جگر میخندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی

Wednesday, August 29, 2012

Come, let's be lovers once again! Ode 1832


بیا تا عاشقی از سر بگیریم
Come, let's be lovers once again!
جهان خاک را در زر بگیریم
Blanket this earthly world in gold
بیا تا نوبهار عشق باشیم
Come let's be the new blossomed spring of love
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
Feel the fragrance of musk and amber in the breeze
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
Engulf the earth, the mountains, the fields and
flower gardens and even our inner vitality
همه در حله اخضر بگیریم
Let's dress in bright green colors
دکان نعمت از باطن گشاییم
Let's open a store of blessings and bounty from within
چنین خو از درخت تر بگیریم
Let's learn how to behave from the green nourished tree
ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سر خویش برگ و بر بگیریم
در دل ره بردهاند ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم
مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طره کافر بگیریم
دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم
چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم
کمینه چشمهاش چشمی است روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم

Saturday, August 25, 2012

I can pass the times without anyone, but cannot do so without you



بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
I can pass the times without anyone, but cannot do so without you
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
My heart and soul are burning for you, nobody else soothes it

دیده ی عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو
My mind's eye is drunk with you, the turning of the wheels of time are for you
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود


...جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
Our life force bubbles and boils from you, our heart experiences joy through you
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
the intellect roars because of you, and we cannot continue without you

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

Wednesday, August 15, 2012

What wonder is in your heart - making you laugh like this?!

در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکفتی چو شجر میخندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی
بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر میخندی
از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشادهست
تویی آن شیر که بر جوع بقر میخندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شدهست
رحمت است آنک تو بر خون جگر میخندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی

Monday, August 13, 2012

I drank from that wine that can't be confined in a glass

زان می که در پیمانهها اندرنگنجد خوردهام
I drank from that wine
that can't be confined in a glass

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آوردهام

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیدهای

با زندگانت زندهام با مردگانت مردهام

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفتهام

با منکران دی صفت همچون خزان افسردهام

ای نان طلب در من نگر والله که مستم بیخبر

من گرد خنبی گشتهام من شیرهای افشردهام

مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او
از قند و از گلزار او چون گلشکر پروردهام
روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد
ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبردهام
در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم
با یار خود آمیختم زیرا درون پردهام
آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند
ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشهها پژمردهام
دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من فرمان ز قان آوردهام
در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر زیرا به آن پی بردهام
گر گویدم بیگاه شد رو رو که وقت راه شد
گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپردهام
خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کردهای
گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمردهام
مولانا



Saturday, August 4, 2012

The Question -- Every Day I Ponder


Every day I ponder and at night, these thoughts linger…
Why am I remiss about how I feel deep inside my heart?

Where do I come from? Why was I brought here?
Where am I finally going, if you don't show me my homeland?

I am in wondrous awe: for how did He create me?
Or, for what purpose …?

 I know I come from the Unseen, certainly…
 I will shed my clothes there once again.

I am not from this world of dust; I am a bird from the Garden of Heaven
A bird that created a cage of this body, but for a few days

Glorious be the day that I fly to the Friend
To flutter around His head and flap my wings

Who is this in my ear, who hears, my song?
Or who is it who speaks through my mouth?

Who is it that is gazing out, through my eyes?
Or who is the Soul to whom I am a shirt?
 


Until You lead me and show me, beyond doubt, the way to my homeland
I will not rest for an instant, and waste not even a breath

Give me a taste of the wine of union, so that,
In the prison of Eternity, my drunken cry will shatter that silence

I didn't come here on my own volition to be able to return on my own
He who brought me will again lead me back to my homeland

Don't think I am constructing these verses on my own
While I remain conscious and aware, I will not rest for a breath 
 
[My dear master,] Shams of Tabriz, if you don't show me your face
I swear to God, I will shatter my already dead heart !

-------------------------------------------------------------------------------------------------

روزها فکر من این است و همه شب سخنم 
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

Every day I ponder and at night, these thoughts linger…
Why am I remiss about how I feel deep inside my heart?

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

Where do I come from? Why was I brought here?

Where am I finally going, if you don't show me my homeland?

 
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم


I am in wondrous awe: for how did He create me?

Or, for what purpose …?

 
جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم



 I know I come from the Unseen, certainly
 I will shed my clothes there once again.


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم


I am not from this world of dust; I am a bird from the Garden of Heaven
A bird that created a cage of this body, but for a few days

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم



Glorious be the day that I fly to the Friend

To flutter around His head and flap my wings


کیست در گوش که او میشنود آوازم
یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

 

Who is this in my ear, who hears, my song?

Or who is it who speaks through my mouth?


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم



Who is it that is gazing out, through my eyes?

Or who is the Soul to whom I am a shirt?

 
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم


Until You lead me and show me, beyond doubt, the way to my homeland
I will not rest for an instant, and waste not even a breath

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم درشکنم

 

Give me a taste of the wine of union, so that,
In the prison of Eternity, my drunken cry will shatter that silence


من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم



I didn't come here on my own volition to be able to return on my own

He who brought me will again lead me back to my homeland


تو مپندار که من شعر بخود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

 

Don't think I am constructing these verses on my own

While I remain conscious and aware, I will not rest for a breath 

 
شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی
والله این قالب مردار بهم درشکنم

 

[My dear master, ] Shams of Tabriz, if you don't show me your face

I swear to God, I will shatter my already dead heart !


Friday, June 15, 2012

Father's Day



پیل اندر خانهی تاریک بود
The elephant stood in a dark house
عرضه را آورده بودندش هنود
the Indians were putting him on display
از برای دیدنش مردم بسی
many people came to see it
اندر آن ظلمت همیشد هر کسی
into that darkness entered many
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
who could not see the elephant with the eye
اندر آن تاریکیش کف میبسود
in that darkness had to feel with their hands
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
one felt the trunk
گفت همچون ناودانست این نهاد
He said :"This is line a rain spout"
آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن میکرد هر جا میشنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همهی او دسترس

چشم دریا دیگرست و کف دگر
کف بهل وز دیدهی دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب
کف همیبینی و دریا نه عجب
ما چو کشتیها بهم بر میزنیم
تیرهچشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب
آب را دیدی نگر در آب آب
آب را آبیست کو میراندش
روح را روحیست کو میخواندش
موسی و عیسی کجا بد کفتاب
کشت موجودات را میداد آب
آدم و حوا کجا بد آن زمان
که خدا افکند این زه در کمان
این سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن که نیست ناقص آن سرست
گر بگوید زان بلغزد پای تو
ور نگوید هیچ از آن ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی
بر همان صورت بچفسی ای فتی
بستهپایی چون گیا اندر زمین
سر بجنبانی ببادی بییقین
لیک پایت نیست تا نقلی کنی
یا مگر پا را ازین گل بر کنی
چون کنی پا را حیاتت زین گلست
این حیاتت را روش بس مشکلست
چون حیات از حق بگیری ای روی
پس شوی مستغنی از گل میروی

شیر خواره چون ز دایه بسکلد
لوتخواره شد مرورا میهلد
بستهی شیر زمینی چون حبوب
جو فطام خویش از قوت القلوب
حرف حکمت خور که شد نور ستیر
ای تو نور بیحجب را ناپذیر

تا پذیرا گردی ای جان نور را
تا ببینی بیحجب مستور را
چون ستاره سیر بر گردون کنی
بلک بی گردون سفر بیچون کنی
آنچنان کز نیست در هست آمدی
هین بگو چون آمدی مست آمدی
راههای آمدن یادت نماند
لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند

هوش را بگذار وانگه هوشدار
گوش را بر بند وانگه گوش دار

نه نگویم زانک خامی تو هنوز
در بهاری تو ندیدستی تموز

این جهان همچون درختست ای کرام
ما برو چون میوههای نیمخام

سخت گیرد خامها مر شاخ را
زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لبگزان
سست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
سختگیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خونآشامی است

چیز دیگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گوید بی منش
نه تو گویی هم بگوش خویشتن
نه من ونه غیرمن ای هم تو من
همچو آن وقتی که خواب اندر روی
تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان
با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلک گردونی ودریای عمیق
آن تو زفتت که آن نهصدتوست
قلزمست وغرقه گاه صد توست
خود چه جای حد بیداریست و خواب
دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
آنچ نامد درکتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در کشتی نوح
همچو کنعان کشنا میکرد او
که نخواهم کشتی نوح عدو

هی بیا در کشتی بابا نشین
تا نگردی غرق طوفان ای مهین
گفت نه من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هین مکن کین موج طوفان بلاست
دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهرست و بلای شمع کش
جز که شمع حق نمیپاید خمش
گفت نه رفتم برآن کوه بلند
عاصمست آن که مرا از هر گزند
هین مکن که کوه کاهست این زمان
جز حبیب خویش را ندهد امان

گفت من کی پند تو بشنودهام
که طمع کردی که من زین دودهام

خوش نیامد گفت تو هرگز مرا
من بریام از تو در هر دو سرا

هین مکن بابا که روز ناز نیست
مر خدا را خویش وانباز نیست


تا کنون کردی واین دم نازکیست
اندرین درگاه گیرا ناز کیست

لم یلد لم یولدست او از قدم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عم
ناز فرزندان کجا خواهد کشید
ناز بابایان کجا خواهد شنید
نیستم مولود پیراکم بناز
نیستم والد جوانا کم گراز
نیستم شوهر نیم من شهوتی
ناز را بگذار اینجا ای ستی
جز خضوع و بندگی و اضطرار
اندرین حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها این گفتهای
باز میگویی بجهل آشفتهای
چند ازینها گفتهای با هرکسی
تا جواب سرد بشنودی بسی

این دم سرد تو در گوشم نرفت
خاصه اکنون که شدم دانا و زفت

گفت بابا چه زیان دارد اگر
Dad said: "Would it hurt if
بشنوی یکبار تو پند پدر
you once listened to father's advice?"

همچنین میگفت او پند لطیف
همچنان میگفت او دفع عنیف

نه پدر از نصح کنعان سیر شد
نه دمی در گوش آن ادبیر شد

اندرین گفتن بدند و موج تیز
بر سر کنعان زد وشد ریز ریز

نوح گفت ای پادشاه بردبار
مر مرا خر مرد و سیلت برد بار

وعده کردی مر مرا تو بارها
که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم
پس چرا بربود سیل از من گلیم

گفت او از اهل و خویشانت نبود
خود ندیدی تو سپیدی او کبود

چونک دندان تو کرمش در فتاد
نیست دندان بر کنش ای اوستاد
تا که باقی تن نگردد زار ازو
گرچه بود آن تو شو بیزار ازو
گفت بیزارم ز غیر ذات تو
غیر نبود آنک او شد مات تو
تو همی دانی که چونم با تو من
بیست چندانم که با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عایلی
مغتذی بی واسطه و بی حایلی
متصل نه منفصل نه ای کمال
بلک بی چون و چگونه و اعتلال
ماهیانیم و تو دریای حیات
زندهایم از لطفت ای نیکو صفات
تو نگنجی در کنار فکرتی
نی به معلولی قرین چون علتی
پیش ازین طوفان و بعد این مرا
تو مخاطب بودهای در ماجرا
با تو میگفتم نه با ایشان سخن
ای سخنبخش نو و آن کهن
نه که عاشق روز و شب گوید سخن
گاه با اطلال و گاهی با دمن
روی با اطلال کرده ظاهرا
او کرا میگوید آن مدحت کرا
شکر طوفان را کنون بگماشتی
واسطهی اطلال را بر داشتی
زانک اطلال لیم و بد بدند
نه ندایی نه صدایی میزدند
من چنان اطلال خواهم در خطاب
کز صدا چون کوه واگوید جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو
عاشقم برنام جان آرام تو
هرنبی زان دوست دارد کوه را
تا مثنا بشنود نام ترا
آن که پست مثال سنگ لاخ
موش را شاید نه ما را در مناخ
من بگویم او نگردد یار من
بی صدا ماند دم گفتار من
با زمین آن به که هموارش کنی
نیست همدم با قدم یارش کنی
گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را
حشر گردانم بر آرم از ثری
بهر کنعانی دل تو نشکنم
لیکت از احوال آگه میکنم
گفت نه نه راضیم که تو مرا
هم کنی غرقه اگر باید ترا
هر زمانم غرقه میکن من خوشم
حکم تو جانست چون جان میکشم
ننگرم کس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع توم در شکر و صبر
عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او کافر بود

Tuesday, June 12, 2012

The Beloved found me again



بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
That capricious Beloved found me once again,
سرمست همیگشت به بازار مرا یافت
 though appeared to be wandering drunk, found me, in the market,
پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید
saw me, while I hid from those heavy laden drunk tulip eyes
بگریختم از خانه خمار مرا یافت
found me, after I fled from the wine house
بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس
why am i fleeing? if from the beloved noone fears
پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت
why i a hiding? if the beloved has found me a hundred times...
گفتم که در انبوهی شهرم کی بیابد
I thought to myself: "Who will find me in this crowded city?"
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
The One who found me, even in the densest of secrets
ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست
Good tidings: that Beloved seeks me out
وی بخت که آن طره طرار مرا یافت
Good fortune : that Ravishing Beauty seeks me out
دستار ربود از سر مستان به گروگان
Stole my hat when I was drunk and kept it ransom
دستار برو گوشه دستار مرا یافت
so I could follow and find the Beloved, clue by clue
من از کف پا خار همیکردم بیرون
I took the thorn out of my hand thus
آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
that high majestic pine tree of the flower garden found me
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
sprinkled flower petals uponn my head from His flower garden
وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت
that rare singing nightingale sought me out again
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله
i sought to hide from the light of the harvest moon
امروز مه اندر بن انبار مرا یافت
today found me*, with a moonlight indoors
از خون من آثار به هر راه چکیدست
drops of my blood can be found on countless ways to the beloved
اندر پی من بود به آثار مرا یافت
The Beloved sought me out, looking for clues
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
like a fawn I fled from the Lion to fields
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
that hunting Lion found me in the mountains
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو

با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت
در کام من این شست و من اندر تک دریا
صاید به سررشته جرار مرا یافت
جامی که برد از دلم آزار به من داد
آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت
این جان گران جان سبکی یافت و بپرید
کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت

* I sometimes use "Him, His " etc to denote the Beloved. But in Persian (Farsi) that part of speech is gender neutral, so in indirectly referring to God as the Beloved, Rumi speaks not of His or Her, so I am experimenting with leaving that part of speech out. Instead of "His garden", I just translate as "garden." because there is no actual "His" in the original.



Once again my capricious Beloved found me,
Appeared to be wandering drunk, I fled to the market, but found me.

Saw me, as I hid from those heavy-laden, drunk, tulip eyes.
Found me, after I fled from the wine house.

Why do I bother to flee? If noone fears the Beloved…
Why do I bother to hide? If the Beloved has found me a hundred times...

For I thought: "Who would find me in this crowded town?"
The same One, who had found me, even when
I was veiled within the densest of secrets.

Good tidings then: the Beloved seeks me out!
Good fortune then: that Ravishing Beauty seeks me out!

Stole my hat when I was drunk and kept it ransom
so I would follow and find the Beloved, clue by clue.

I took the thorn out of my hand- thus and
that majestic Pine Tree of the flower garden found me
and sprinkled flower petals upon my head
from His flower garden.

Again, that rare, sweet-voiced nightingale
sought me out, as I tried to hide from
the light of the harvest moon.
Even indoors, found me*, with indoor moonlight.

Drops of my blood were found along the countless paths to the Beloved
The Beloved had sought me out, looking for clues
Like a fawn I fled from the Lion to the fields
That ferocious hunter Lion found me hiding in the mountains.



Sunday, June 10, 2012

You bring me back to life; you bring joy back to me

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
I was dead; now I've alive
I was in tears; now I'm laughing
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
The power of Love came to me
and I gained everlasting Power
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
My senses content; I crave nothing,
My soul is now courageous
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
I have the courage of a lion
Like Venus, emanate light 
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای
He said, "truly you have not lost enough of your sanity!"
"No longer do you deserve to be in this house"
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
I went and became
a madman with chains and all
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نها He said you are not drunken ought
Leave for you are not one of us
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
So I went and found the meaning of being drunk with my whole being and I was teeming with joy
گفت که تو کشته نهای در طرب آغشته نهای
He said you are not prepared to give
Your life
You are not drowning in bliss
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
When i saw his life giving face
I was prepared to lay my life down


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
You are all guile and immersed in doubt and concerns
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
So I became as if ignorant and corrected my ways and disconnected myself from people
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
he said you have become the shining light and leader of this gathering
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
But I objected , I am not the light nor the header , here, I will become smoke
Dispersing everywhere
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
You pointed out that I am a leader
Leading the way
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
I am nolonger a leader not out in front
Anymore
I yield to your command
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
You told me I have aspiring wings
So you will not give me new wings ti fly
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
so I shed my feathers and left my wings
Desiring those that He would give
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
You pointed out that I should not succumb to new promises of power and position and not fret over them
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
And I through your Grace and benevolence will be coming to you
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
You told me not to recount tales of old

love
He said : stop telling me tales of old love
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
To which I replied
Yes I will not
And became still with Being
I won't I said ; I became still and established in Being

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
My heart gained those lifegiving rays
My heart opened up and widened
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همیزد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو

کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم




Thursday, June 7, 2012

If you are a lover, let go of sorrow


If you are a lover, let go of sorrow


If you are a lover, let go of sorrow,
See the joy of weddings and let go of grief.

Be the Ocean and launch the ship,
Be the World and let go the world.

Search for heaven as does the repentant man,
Release thoughts of deep wells and human prisons.

Soar on clouds just like Jesus son of Mary,
And just like him, Forget about the donkey*.

If mesmerized by Joseph you cut your hand**,
Hold the wound and forget about the ointment.

And if those tussled locks should wake you up,
Forget about those unreal fantasies.

Remember "I have breathed my Soul into you",
Forget about having more or less sorrow!

O lion-born! Behave like a lion now!
Forget about those wandering unknown wolves.

The greedy are bloodied like fighting wolves,
Leave them, they are wounded by greed.

For greed will inflict a similar wound,
On all those who fall for its deception.

Leave speech; instead remember the Name of God,
Leave the divine attribute of "All-knowing"

When the oracle brings forth Shams of Tabriz
Quick! Release yourself from oppressing bondage.




اگر تو عاشقی غم را رها کن
If you are a lover, let go of sorrow
عروسی بین و ماتم را رها کن
see the weddings and relieve  grieve
تو دریا باش و کشتی را برانداز
be the Ocean and launch the ship
تو عالم باش و عالم را رها کن
be the World and let go of the world
چو آدم توبه کن وارو به جنت
like the repentent man go towards heaven
چه و زندان آدم را رها کن
release thoughts of the deep well and human prisons
برآ بر چرخ چون عیسی مریم
Like Jesus son of Mary, whirl on clouds
خر عیسی مریم را رها کن
forget about the donkey
وگر در عشق یوسف کف بریدی
and if in the love of Joseph you cut your hand
همو را گیر و مرهم را رها کن
hold the wound and forget about the ointment
وگر بیدار کردت زلف درهم
and if those tussled locks awoke you
خیال و خواب درهم را رها کن
forget about your convoluted dreams and fantasies
نفخت فیه من روحی رسیدهست
"I have breathed my Soul into you" has come
غم بیش و غم کم را رها کن
Let go of more sorrow and less sorrow!

مسلم کن دل از هستی مسلم
امید نامسلم را رها کن

بگیر ای شیرزاده خوی شیران
O lion-born! Adopt the temperament of a lion now!
سگان نامعلم را رها کن
Leave the dogs who are unknown

حریصان را جگرخون بین و گرگین
The greedy are bloodied like wolves
گر و ناسور محکم را رها کن
leave those who are flea-ed and wounded through greed

بر آن آرد تو را حرص چو آزر
For greed will inflict a similar wound
که ابراهیم ادهم را رها کن


خمش زان نوع کوته کن سخن را
Stop speaking
که الله گو اعلم را رها کن
Speak the Name of God, leave the divine attribute of "All-knowing"

چو طالع گشت شمس الدین تبریز
When the oracle brings forth Shams
جهان تنگ مظلم را رها کن
Release yourself from oppressing bondage

Saturday, June 2, 2012

Drop strategy Lover, become insane, become insane

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
Drop strategy Lover, become insane, become insane
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
Enter the heart of the flame, become the butterfly, become the butterfly
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویر
Estrange your ego, turn your house to rubbles
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
Then join the lovers and share their home, share their home
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
Wash your chest free of grudges, seven times,
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
Then, to the wine of love, become the measure, become the measure
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
Your whole being must turn to essence, to deserve the presence of the beloved
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
If you venture towards the Drunken Ones, become drunk, become drunk
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
That earring of the Beautiful Ones converses with the effects
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
If you want that ear and those effects , become the pearl, become the pearl
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
When our sweet story elevates you to the sky
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
become ethereal and like the Lovers, become a story, become a story
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
Your thoughts wander, then drag you along
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
Transcend thought, and like fate, go forth, go forth
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما
Desire and whim have placed a lock on our hearts
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
Become the key, be the grooves of that key and open the lock
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
The light of the prophet strummed that wooden pillar of Hananeh*
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
you are not less than wood: become a Hannaneh, become a Hananeh
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
King Solomon proclaims to you: listen for the Language of the birds
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
You are a trap so birds will flee you: go become a nest, become a next!
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
Should the Beloved show Face, fill yourself with the Beloved like a mirror
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
And if the Beloved opens locks of hair,  become  the comb, become the comb
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
Until when do you want to be moving only in two directions like the Rook**?
Until when like a pawn, moving only one square?
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
Until when crooked moving like the Knight***?
Go become a sage, become a sage!
شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو

* Hannaneh: the name of a wooden pillar in the mosque where the Prophet would lean on when he would deliver sermons, while the pulpit was being built. When the pulpit was finally built, the wooden pillar of Hannaneh is said to have signed and audibly moaned the fact that the Prophet would nolonger lean against it!

**Rook or castle: refers to chess pieces.
***Knight or Hourse in chess.

May it always stay this way

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
My Beloved has accepted me, May it always stay this way
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
blasphemy became faith,  May it always stay this way
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
the kingdom that fell in ruins from the unluckiness of the devil
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
that kingdom belongs to Solomon again,  May it always stay this way
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
the friend who used to bring me worry and sorrow
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
now is compassionate to friends,   May it always stay this way
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی
who used to drink not with us, have pleasures elsewhere
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
now is our guest of honor and dines with us,  May it always stay this way
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه
from that kingly countenance that fire in the hearth
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
every back alley became a town square,  May it always stay this way
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
from that made up anger, to the beloved's sweet ways - all
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
have made the world a land of sweetness,  May it always stay this way
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
the night is over, here comes the morning wine; sorrow is gone, victory is here
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
the sun shines in full glory  May it always stay this way
از دولت محزونان وز همت مجنونان
through the power of the sorrowful to the courage of the insane
آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
the chains are being broken ,  May it always stay this way
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
the holy day is here, it's here! the friend who ran away has come
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
celebrations of the holy day are in process,  May it always stay this way
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد
The dervish became rich, sharing a treasure with Gharoon
همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
Dining with the King, May it always stay this way
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

Wednesday, May 30, 2012

Seek warmth only from that burning inner desire - Ode 2943

گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل از آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید در سینه در گشاید گوید زلطف چونی
آن نافهای آهوان زلف یار خوش خو آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت بر آرد پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو ... ساکن مباش تا در جنبش وسکونی
مولانا غزل2943




Seek warmth- only- from that burning inner desire,
the enlightened heart is never lit from an external fire!

The ailing suffer, so the Unmanifest King can come to their heart
expand it with Grace, and ask, "are you doing well?"

The deer musk and the locks of the beloved's hair:
seek them only through subtle decrease-- never increase!

His love says, it is either you or I: one of us must go!
Don't be static while you are in motion and rest.

The heart knows the soul's secrets, even if it hurts.
Then, the flustered ego will no longer make mistakes.

When sorrow squeezes you hard, making you want to come out of yourself
That's when Light will shine on you, from the flowing firmament.

Sit, even through pain; every moment see the Friend,
why are you so forlorn, searching for another magic?

Tabriz, you enrich our Lives, like Shams you give it Truthfulness,
Good fortune has always come from Him-  not just now!



Thanks to A. Norouzifar for the ghazal and J. Magram for asking for a translation.

Monday, May 14, 2012

The Sound of the Words of Love


There is no sweeter memory, 
          Everlasting, 
          in
          this turn-
                ing
         firmament
                than the sound 
                                    of the words
                                                       of Love...
-Hafez

Posted by Picasa

Barely There a wisp of thought

 
Posted by Picasa
Posted by Picasa
Posted by Picasa

Sunday, May 13, 2012

Motherly Love


همه جور و جفا و محنت عشق
All the injustices, pains and sorrows of love
بر او شیرین چو مهر مادری شد
grew sweet, like Motherly love only can.

Ode 679

Saturday, May 12, 2012

You bring me back to Life -- Ode 1393



I was dead. You brought me back to life.
My being, once teemed with tears, you changed them into laughter.
As the Power of Love came forth, I gained Everlasting Power.
My senses are content; my soul, brimming with courage.
The courage of a lion. Like Venus -- I shine forth.

He said, "Begone! You haven’t lost your sanity and no longer deserve to be in this house!"
So, I went .  I grew  insane with love, chains and all and I returned.

He said,"Leave! You are not drunk enough; not one of us!"
So, I left. When I found the meaning of being drunk with my whole being,
overwhelmed with joy, I returned.

He said,"What? Are you not prepared to give your life – to melt  your being in bliss?"
And then I saw His Face; I would lay down my life for that life-bestowing Face.

He said,"You are all guile; immersed in doubts and [mundane] thoughts!"
So, I became simple and ignorant; no doubts, no concerns. I corrected my ways and disconnected myself from the influence of people.

He said, "You have become the shining light and leader of this gathering!"
I objected:  "I am not the light! I am no leader  here!"
So I turned into smoke and scattered in the six directions....

I am nolonger a leader, I am not out in front , anymore
I yield to Your command !

He said,"You have aspiring wings! How can I give you new ones?"
So, I shed my feathers and left my wings, wanting  only those He would give.

"Don’t give in to new promises", He said, "Don't fret over promises of power and position."
           So, through His Grace and Benevolence I drew nearer.

He said,"Don't recount tales of old love for us!"
           I replied, "Yes-- I won't!" And I became still with Being.

My heart, felt those lifegiving rays of light,
My heart opened and swallowed the whole world.

Sunday, May 6, 2012

Drown your soul in the ocean of Light


Posted by Picasa


چه زیانستش از آن نقش نفور
What harm can come from that pattern of fright
چونک جانش غرق شد در بحر نور
When you drown your soul in the ocean of light
وصف و صورت نیست اندر خامهها
The writing pen cannot contain
the images you describe
عالم و عادل بود در نامهها
Yet wisdom and justice
are found in those letters you write
عالم و عادل همه معنیست بس
Wisdom and justice hold
great depths of meaning
کش نیابی در مکان و پیش و پس
that cannot be fathomed
front or back
میزند بر تن ز سوی لامکان
Which direction does it come upon us?
The Directionless.
[And hits the body from the direction of the Directionless.]
مینگنجد در فلک خورشید جان
The Sun of the Soul cannot be contained even in the firmament.

Masnavi Book 1, 55

The clouded Mind

Posted by Picasa