Monday, June 10, 2013

Look inside my heart - Ode 931

مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
look inside my heart, moonlight beauty,
For you will find yourself there
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
night and day I attend to you without fail
So spare a glance at my heart
ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
The boisterous joy in my heart
Cannot be contained in this world
دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد
For you comfort hearts
In your tender peaceful way
ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
Whoever feels the warmth
of the light of your sun,
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
How can they not be courageous
How can they be hesitant?
ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد
If my heart knows no sorrow
it is because you have granted joy
ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد
If I give tithings to the poor
It is from your hand
Your generosity, that it flows
خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد
The thought of you empowers me
And repels all dangers from me
که صورتیست تن بنده دست و پا دارد
What thoughtshape is my body
And what limbs does it have?

مرا و صد چو مرا آن خیال بیصورت
That shapeless Thought
Casts me and a thousand others like me
Into the ocean of shapes and signs
ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد
For the lover only seeks
The state of Absorption into the Beloved -- Fanaa

برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید
The unclothed will wear the
sun's garments and will proclaim
خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد
Fortunate is the one who
Owns an attire of lightwoven thread

تنی که تابش خورشید جان بر او آید
One who receives the
rays of the soul's Sun
گمان مبر که سر سایه هما دارد
Don't suppose that they have
The bird of fortune has cast its shadow on them.

بدانک موسی فرعون کش در این شهرست
Know that the pharaoh destroying Moses lives in this town
عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد
You cannot see it
But he has his staff
همیرسد به عنانهای آسمان دستش
He can reach the signs of the heavens
که اصبع دل او خاتم وفا دارد
Where the lovers heart points is the object of faith
غمش جفا نکند ور کند حلالش باد
The sorrow the beloved may create
Is completely forgivable
به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد
فزون از آن نبود کش کشد به استسقا
در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد
اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ
نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد
شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب
ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد
زمین ببسته دهان تاسه مه که میداند
که هر زمین به درون در نهان چهها دارد
بهار که بنماید زمین نیشکرت
از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد
چرا چو دال دعا در دعا نمیخمد
کسی که از کرمش قبله دعا دارد
چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست
از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد
خموش کن خبر من صمت نجا بشنو
اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد

No comments: