Search

Sunday, July 16, 2017

Thoughts of You

Thoughts of you
In this stream of life
Flow as nectar of immortality 
آب حیات از عشق تو در جوی جویان می‌رود
From your love 
In this stream of streams 
this Nectar flows

عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا
Filled with gratitude Singing your praise 
The whole universe reverberates 

مرغ دلم بر می‌پرد چون ذکر مرغان می‌رود
When you speak of birds 
The bird in my heart flies out

بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
I'll lay down my life With joy 
Anytime  you wants it my love
جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می‌رود
Why shouldn't my soul smile
When I leaving my desires behind 
In pursuit of the grace of the Beloved 

هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته
Like every other soul bird the turtle dove
Weaves a garland made of love 
چون من قفس پرداخته سوی سلیمان می‌رود
Seeks to flee outside its cage to gift it to Solomon the sage 


از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی
from the life of every pure one
every moment a spiritual one

مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می‌رود
drunk and smashed and absorbed in Oblivion
goes up to the Throne of Purity

جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان
What is the soul?
A Royal vessel with heavenly wine

زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می‌رود
in this way speaking like selfless ones
every moment goes confused

در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر

در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می‌رود

میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو

ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می‌رود

مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته

خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می‌رود

این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته

در نور تو دربافته بیرون ایوان می‌رود

چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود



یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می‌رود

Sunday, May 14, 2017

The realm of Love

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
There is a realm Transcending
believers and non-believers
ما را به میان آن فضا سودائیست
Our thoughts transform when
As we enter that space
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
The Sage, he yields, when he arrives there
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
For there is no room for belief or disbelief
مولوی - دیوان شمس - رباعیات - رباعی شماره ۱۵۷ - از کفر و ز اسلام برون صحرائیست...

A love so enduring that never fades

Translated by Maryam Daftari and Ali Arsanjani





- Posted using BlogPress from my iPhone

Sunday, April 30, 2017

I serve the source of Light

بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
I'm here again with pride, for in your presence my ego to die
ای بارها خریده از غصه و زحیرم
Countless times have you bought
My tears and sighs when I sought you
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم
I am but dry land , parched
Your grace the rain and clouds
جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
I seek only your thunder
I only want to hold on to you
خوشتر اسیری تو صد بار از امیری
خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
خاکی به تو رسیده به از زری رمیده
خاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را
چنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان
در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم
گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم
بی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین
ای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم
من بنده الستم آن تو بوده استم
آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
کی خندد این درختم بی نوبهار رویت
کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم
تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم
در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
در قعده ام سلامی ای جان گزین من کن
تا بی سلام نبود این قعده اخیرم
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم
من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت
خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۱۶۹۴ - بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم...


- Posted using BlogPress from my iPhone

Tuesday, April 4, 2017

The snake and the porcupine

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۲۰ - چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را...


برنامه شکرستان
https://itunes.apple.com/app/shkrstan/id590284229


Sent from my iPhone


- Posted using BlogPress from my iPhone

Saturday, April 1, 2017

The particle dance

I asked the Day to rise
To come to me when
they dance, the particles.

The One who inspires
The whirling dome
And wind to dance

Brings to beings the joy
that makes them dance
gives no chance to worry

On that day will appear
And whisper in your ear
Lean in, let me tell you

where the particles dance .

Rumi , quatrain 556


Thursday, March 23, 2017

Spring is here

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت
شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند
چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد
که سرمای فراق او زکام آورد مستان را
درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی
ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر
که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را
که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد
ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را
ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت
به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۶۲ - بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان

Sunday, March 5, 2017

The drunken send their greetings

Ghazal 533 , Divane Shams

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند
The wiseones greet you
I respect serve you
مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
Become drunk from your cup
The drink greet you
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
I have fully come out for love
More determined than others
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می کنند
Greet with more passion than your seductress
The Drunk are greeting you
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
See what spiritual Melee signifies
Behold the floods the storm has brought
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند
Look at the Divine sun
The Drunk they all greet you
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
Some cast spells on me
Some beg my forgiveness
بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند
Losing the self
The drunken ones send their regards
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو
O wish of wishes, desire of desires
Take that veil aside - quick
من کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند
I know no one but The Beloved
The drunken send their regards
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
Cloud full of rain come here
Drunkenness of friends come here
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند
Kind of kings come here
The drunken ones send you greetings


- Posted using BlogPress from my iPhone