Search

Sunday, May 14, 2017

The realm of Love

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
There is a realm Transcending
believers and non-believers
ما را به میان آن فضا سودائیست
Our thoughts transform when
As we enter that space
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
The Sage, he yields, when he arrives there
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
For there is no room for belief or disbelief
مولوی - دیوان شمس - رباعیات - رباعی شماره ۱۵۷ - از کفر و ز اسلام برون صحرائیست...

A love so enduring that never fades

Translated by Maryam Daftari and Ali Arsanjani





- Posted using BlogPress from my iPhone

Sunday, April 30, 2017

I serve the source of Light

بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
I'm here again with pride, for in your presence my ego to die
ای بارها خریده از غصه و زحیرم
Countless times have you bought
My tears and sighs when I sought you
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم
I am but dry land , parched
Your grace the rain and clouds
جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
I seek only your thunder
I only want to hold on to you
خوشتر اسیری تو صد بار از امیری
خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
خاکی به تو رسیده به از زری رمیده
خاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را
چنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان
در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم
گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم
بی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین
ای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم
من بنده الستم آن تو بوده استم
آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
کی خندد این درختم بی نوبهار رویت
کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم
تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم
در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
در قعده ام سلامی ای جان گزین من کن
تا بی سلام نبود این قعده اخیرم
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم
من پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت
خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۱۶۹۴ - بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم...


- Posted using BlogPress from my iPhone

Tuesday, April 4, 2017

The snake and the porcupine

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۲۰ - چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را...


برنامه شکرستان
https://itunes.apple.com/app/shkrstan/id590284229


Sent from my iPhone


- Posted using BlogPress from my iPhone

Saturday, April 1, 2017

The particle dance

I asked the Day to rise
To come to me when
they dance, the particles.

The One who inspires
The whirling dome
And wind to dance

Brings to beings the joy
that makes them dance
gives no chance to worry

On that day will appear
And whisper in your ear
Lean in, let me tell you

where the particles dance .

Rumi , quatrain 556


Thursday, March 23, 2017

Spring is here

بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت
شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند
چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد
که سرمای فراق او زکام آورد مستان را
درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی
ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر
که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را
که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد
ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را
ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت
به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۶۲ - بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان

Sunday, March 5, 2017

The drunken send their greetings

Ghazal 533 , Divane Shams

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند
The wiseones greet you
I respect serve you
مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند
Become drunk from your cup
The drink greet you
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
I have fully come out for love
More determined than others
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می کنند
Greet with more passion than your seductress
The Drunk are greeting you
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
See what spiritual Melee signifies
Behold the floods the storm has brought
خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند
Look at the Divine sun
The Drunk they all greet you
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
Some cast spells on me
Some beg my forgiveness
بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند
Losing the self
The drunken ones send their regards
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو
O wish of wishes, desire of desires
Take that veil aside - quick
من کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند
I know no one but The Beloved
The drunken send their regards
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
Cloud full of rain come here
Drunkenness of friends come here
وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند
Kind of kings come here
The drunken ones send you greetings


- Posted using BlogPress from my iPhone

Friday, February 24, 2017

Your Grace Arrives

Ghazal 831

هر زمان لطفت همی در پی رسد
Every time Your Grace arrives
ور نه کس را این تقاضا کی رسد
Or else who would ask for such Grace?
مست عشقم دار دایم بی خمار
Keep me Drunk with love without wine
من نخواهم مستیی کز می رسد
For I don't want the drunkenness that comes with wine
ما نیستانیم و عشقش آتشیست
We are the nonexistent and Divine Love is the fire
منتظر کان آتش اندر نی رسد
Waiting for the fire to reach the reed
این نیستان آب ز آتش می خورد
This reed land drinks from fire
تازه گردد ز آتشی کز وی رسد
Is refreshed from the fire coming from the Divine
تا ابد از دوست سبز و تازه ایم
We are forever fresh and nourished from the Friend
او بهاری نیست کو را دی رسد

لا شویم از کل شیی هالک
چون هلاک و آفت اندر شیء رسد
هر کی او ناچیز شد او چیز شد
هر کی مرد از کبر او در حی رسد




- Posted using BlogPress from my iPhone

Tuesday, January 10, 2017

Never would I have guessed




Rumi, Translated by Ali Arsanjani

Never would I have guessed, this adventure could intoxicate me so,
making hell of my heart and turning my eyes into rivers so,
never could I have guessed, that a flood would wipe me away,
casting me mercilessly upon the blood-filled ocean so,

bringing a thunderous wave upon that ship that tore it board by board
that in this relentless whirling, every board would be undone so,
that a giant whale would rise from deep and drink the ocean
never would I have thought an ocean could be swallowed dry like so,
thereafter the desert would swallow the ocean-devouring whale so,
and as with Heron, the desert too, shall be swallowed by wrath divine, like so,
neither desert nor ocean remain, when succeeding transformations whirl so,

What became of Being when it drowned in Nonbeing, I really do not know,
There are many things we know, but I no longer know --
swimming for my life, I must have swallowed foam, the rest I do not know...

Sunday, January 1, 2017

The Smiling Pomogranate




نار خندان که دهان بگشادست
The smiling pomegranate who bares its teeth
چونگ در پوست نگنجد چه کند
Who cannot contain itself in its own skin , what shall it do?

مه تابان بجز از خوبی و ناز
The shining moon if not for its goodness and shyness
چه نماید چه پسندد چه کند
What shall it reveal? What does it like? What shall it do?

آفتاب ار ندهد تابش و نور
If the Sun does not shine and emanate light
پس بدیننادره گنبد چه کند
Then what of its role in this rarefied dome?

سایه چون طلعت خورشید بدید
When the shadow saw the rays of the sun
نکند سجده نخنبد چه کند
If not to prostrate itself, what could it do?

عاشق از بوی خوش پیرهنت
If the lover, smelling the sweet smell of your blouse
پیرهن را ندراند چه کند
Does not tear it open, what would he do?

 

مولوی،دیوان شمس مولوی،غزل۸۳۵

Thanks to A Norouzifar for  suggesting this Ghazal.